|
تمرين نوآوري - 106
سينمافا- پيام خدابندهلو- جشنواره امسال فيلم كودك، از نظر كيفي باز هم ناراحت كننده، اما به لحاظ جسارتهاي سينماگران، اميد بخش بود.
امسال 11 فيلم را در جشنواره ديدم و به علاوه 2 فيلمي كه در جشنواره فجر پارسال ديدهبودم، مجموعا 13 اثر را تماشا كردم كه فكر ميكنم تعداد كافي براي قضاوت باشد. در ميان اين فيلمها، توريست (احسان عبديپور) با فاصله بهترين فيلم جشنواره بود و يكي دو اثر هم كمابيش قابل قبول بودند. از بين آنهايي كه نديدم دو اثر غلامرضا رمضاني و فيلمهاي محمدعلي طالبي كامبوزيا پرتوي، مهمتر بودند. اما مثلا «يك فراري از بگبو» با توجه به فيلم قبلي كارگردان، گروه بازيگران و عكسهاي فيلم، احتمالا درّ گرانبهايي نبوده و «فيتيله و ماه پيشوني» هم لابد تلفيق نمايشهاي اعصاب خرد كن فيتيلهايها (كه پس از جدايي از مجيد قناد، هر دو گروه به كف كار خود رسيدهاند) با سينماي سطحيتر از فيلمفارسي معيريان (كه تماشاي تصادفي «داماد خجالتي»اش در اتوبوس بين شهري در همين روزها، بدترين تجربه چند سال اخيرم در سينماي ايران بود) بودهاست.
فيلمها را به ترتيبي كه ديدهام مينويسم و طبعا دو اثر زمان جشنواره فجر، اول ميآيند.
معيارها:
    شاهکار،    عالی،   خوب،
 متوسط ، ضعیف، بی ارزش
(½: نيم ستاره)
- صداي پاي من (مهرداد خوشبخت) ½
فيلم از نظر قصه، هيچ چيز جديدي را به مخاطبانش عرضه نميكند. يكي از فرمولهاي بينالمللي و دو دو تا چهار تاي سينماي كودك را انتخاب كرده و تا انتها، بدون پيچ و تاب خاصي پيش ميبرد. كودك معلولي كه قرار است با پاي مصنوعي قهرمان مسابقات شود و ميشود اما هيچ دليل و اتفاق قانع كنندهاي براي اين موفقيت نميبينيم. چنانچه تحول دوستش و همكاري با او هم بسيار باسمهاي صورت ميگيرد.
اما تنها حُسن فيلم، استفادهاي بسيار ظريف از رنگ قرمز است. پسر نوجوان كه قطع شدن پايش با رد شدن از روباني قرمز و رفتن روي مين، اتفاق افتاده، در تمرين رقابت دو و وميداني، هر بار كه به روبان قرمز ميرسد، ناگهان ياد آن اتفاق ميافتد و بر زمين سرنگون ميشود. همين موضوع باعث ميشود مرد دانشمندي كه پاي مصنوعياش را طراحي كرده، براي او عينكي بسازد كه رنگ قرمز را برايش «زرد» نشان دهد. اين عينك در آستانه مسابقه گم ميشود، اما بچه در آخرين لحظات مسابقه با نگاهي به كفشهاي ورزشي قرمزش، يك دفعه با روحيهاي چند برابر روبان را ميشكند. اين نوع آشنايي زدايي از رنگ قرمز و خصوصا تقابل فيلمساز با ديدگاهي كه استراتژياش «حذف» است (همان دانشمندي كه ميخواهد با عينكش رنگ قرمز را از ديد پسرك حذف كند) و برجسته كردن ديگر ويژگي اين رنگ (كه در كفشهاي بچه متبلور است) ستودني است. نقطه مقابل فيلم ديگري كه در ادامه در مورد خواهيم نوشت.
- پاريس تا پاريس (محمدحسين لطيفي) 
جداي از آنكه يكي از بدترينهاي جشنواره است، شعاري و بعضا كمدي ناخواسته، تكراري، تيپهايش سطحي و پايانش وحشتناك است، ارتباطش با جشنواره هم نا معلوم است كه البته در اين سالها چنين موضوعي بارها تكرار شده. داستان فيلم آشكارا در مورد رزمندهاي است كه براي درمان به پاريس ميرود، و اين وسط تنها كودك فيلم، دختر اوست كه تنها براي عميق كردن فاجعه بيماري و مرگ او، وارد فيلم شده و اصلا حضور پر رنگي در فيلم ندارد.
در مورد چنين فيلمي كه به نظرم از فيلمهاي ضعيفي چون «دختر ايروني» و «توفيق اجباري» بارها ضعيفتر است صحبت خاصي نميتوان انجام داد و بهتر است سريع از اين فيلم بي ارتباط با كودك و نوجوان، بگذريم.
- شاه كليد (حسين تبريزي) 
اشكال از ماست كه هر تله فيلمي را جدي ميگيريم؟ واقعا تماشاي اين همه سريال مثل هم كه ديگر عامترين مخاطبان هم آنها را به مسخره ميگيرند، كافي نيست كه براي هر اثري كنجكاو نشويم؟
استراتژي شاهكليد دقيقا يك جور بحران سازي، تحول شخصيت و پايان خوش (و نيمه خوش) است و بسان سريالهاي پليسي تلويزيون، ترسي از تحول تمام كاراكترها ندارد. چند تلاش جزئي فيلمساز براي عمق بخشيدن به آدمهاي منفي، بيشتر به شوخي ميماند و فيلمنامه آنقدر ابتر است (آن دلاوري و از خود گذشتي يكي از خلافكارها در دفاع از پسرك در پايان فيلم كه خودش را جلوي تفنگ مياندازد جدا از ايده دستمالي شدهاش، حتي به لحاظ ميزانسن هم بسيار بادي به هر جهت و بي منطق است) كه تصاوير كمابيش شسته رفته فيلم هم نميتواند به آن كمك كند.
- آذر (فرزاد موتمن) 
اول اينكه محور فيلم مادري است كه نميداند بچه معلولش را كجا بگذارد تا به كارش برسد نه بچه معلول. پس حضور فيلم در جشنواره از ريشه دچار مشكل است. اما جداي از اين، فيلم يك ايده چند خطي دارد و پس از آن، مدام دور خودش ميچرخد. بايد بنشينيم و رفتن «آذر» به خانه فاميلها و دوستها و خواهشش براي نگهداري از بچه معلولش را ببينيم و حوصلهمان هم سر نرود. توقع بالايي است!
فيلم حتي بر خلاف ظاهرش كه مثلا در دفاع از مادر و بچه معلولش است، به هيچ چيز وصل نيست و اصلا مشخص نيست كه تماشاي اين همه گرفتاري (كه بسيار سطحي ترسيم شدهاند و به عنوان مثال ميتوان به سانتيمانتاليزم جاري در رابطه زن با خانواده شوهرش اشاره كرد) قرار است به كجا ختم شود؟
- توريست (احسان عبديپور)   
پس از مراسم اختتاميه كه فيلم توريست جوايز تمام بخشها را شامل فيلم، كارگرداني، فيلمنامه و 2 جايزه بازيگري دريافت كرده بود، براي عرض تبريك به سراغ عبديپور رفتم و او كه فكر ميكرد به خاطر عدم نمايش «توريست» در سالن رسانهها، فيلم را نديدهام، گفت: «خوب شد فيلم را نديدي، صداگذاري نشده و واقعا اعصاب خرد كن است». اين صحبت كارگردان جواني است كه هنوز وارد سينماي حرفهاي و 35 نشده و با هر تجربهاش كلي جايزه درو كرده و مرد اول اختتاميه جشنواره كودك هم بود. در حالي كه بارها ديدهايم فيلمسازان و تهيهكنندگان بسيار با تجربهتر براي دريافت يك جايزه از جشنواره كودك، ذوق زده ميشوند.
اين نگاه عبديپور را نه تواضع و فروتني و نه حتي بي اهميتي جايزه برايش نميدانم. اتفاقا او هم از دريافت جوايز فيلمش خوشحال بود و مشت گره ميكرد (مگر ميشود كسي از ديده شدن فيلمش خوشحال نشود؟). بلكه اين روحيه كمال گراي اوست كه وجود ضعفي در فيلمش را اين چنين پر رنگ ميبيند كه انتظار دارد ديگران فعلا فيلم او را نبينند. اين روحيه كمال گرا را امسال در رضا ميركريمي و بهرام توكلي هم ديديم. وقتي همه لب به تحسين «يه حبه قند» و «اينجا بدون من» گشوده بودند، اين دو آثارشان را صرفا تجربههايي براي رسيدن به بخشي از اهدافشان دانسته بودند.
دليل اين مدل صحبت كردن امثال ميركريمي، عبديپور و توكلي در مورد فيلمشان اين است كه آنها همه چيز را دقيق ميبينند. وقتي فيلمساز براي تك تك لحظات فيلمش هدف و برنامهريزي داشته باشد، خودش اشكالات ولو جزئي فيلمش را ميبيند و از اثرش راضي نيست. همين روح خاص و صادقانه فيلم بود كه باعث ميشد از زمان «افسانه 98» پيشبيني چنين موفقيتي را براي فيلم بعدي عبديپور بكنم. امسال هم وقتي از كنجكاويام براي تماشاي «توريست» حرف ميزدم خيليها تعجب ميكردند كه چرا يك اثر ويدئويي از يك فيلمساز ناشناخته (براي آنها) و بدون بازيگران مطرح، انقدر برايم مهم است، اما وقتي در اختتاميه اين فيلم روي قله ايستاد، به خودم تبريك گفتم!
به هر حال وقتي فيلم «توريست» هنوز صداگذاري درستي ندارد (و حتي احساس ميكنم در تدوين هم اشكالات جزئي دارد) بايد منتظر نسخه نهايي و شايد 35 فيلم بنشينيم تا قضاوت اصليمان را انجام دهيم. سعي كردم در نمره دادن به فيلم به اشكالات صدايش توجه نكنم با اين پيششرط كه اگر با صداگذاري نهايي، به تاثيرگذاري بيشتري رسيد، نمرهاش بالاتر رود و اگر افت كرد هم كه طبعا نمرهاش پايينتر بيايد. اما در حالت فعلي صداگذارياش را معمولي حساب كردم.
در مورد ظرافتهاي بصري، بازيها و فيلمنامه فيلم ميتوان صفحات طولاني را سياه كرد. فيلم به لحاظ تصوير و ايماژ، بي نظير است. پر از لحظاتي كه با پخش شدن آب، نشستن در اتوبوس و خلاصه در هر موضوع سادهاي، تركيب منحصر به فردي از نور و رنگ را مشاهده ميكنيم. مقايسه فيلم و خصوصا وجه بصرياش با آثار ويدئويي و تلويزيوني ايران، به شوخي ميماند. اگر «يه حبه قند» را (كه جايگاهي استثنايي در تاريخ سينماي ايران از نظر ايماژ دارد) كنار بگذاريم، شايد تنها رقيب اين فيلم به لحاظ چينش ميزانسن و رسيدن به تصاوير بكر، در سالهاي اخير «وضعيت سفيد» حميد نعمتالله باشد. شايد نمونه الگوي فيلم را خصوصا با توجه به محوري بودن كاراكترهاي كودك و پر تعداد بودن سكانسهاي دويدن بچهها در نماهاي پر عمق بيروني طبيعت، بتوان «دونده» امير نادري دانست.
هر دو بچه فيلم عالي هستند و لباسهاي كاراكترها هم اصل جنس است. درست مانند «افسانه 98» كه روي تك تك لباسها فكر شدهبود. فيلمنامه هم بدون اينكه افت كند، تا انتها پيش ميرود و به بهانههاي مختلف بچهها را به مكانهاي مختلف منتقل ميكند و حتي اگر برخي قسمتهاي فيلم تبليغاتي براي ميراث فرهنگي باشد، آنقدر با ظرافت و در حاشيه است كه توي ذوق نميزند.
ميماند سوژه اصلي فيلم كه به نظرم جاي پرداخت بيشتري داشت و ميشد بخشي از شخصيت كاراكتر كودك فيلم كمي بيشتر تببين شود تا ترسش از به خواب رفتن و ثبت شدن گناه براي او، (بر اساس شنيدهاش مبني بر اينكه فرشتهها با خواب آدم و پرواز روح، گناه را ثبت ميكنند) واقعيتر جلوه كند. هر چند همين كه فيلم به هيچ عنوان به ورطه شعار و سطحينگري بيشتر آثار ديني سينماي ايران نميافتد و حتي بعضي جاها، طنزهاي بسيار ظريفي را خلق ميكند و بچههايش انقدر واقعي هستند هم دستاورد بزرگي است. ضمنا كاراكترهاي تيپيكال آدم بزرگهاي دو فيلم كودك عبديپور، چه عمدي باشد و چه غير عمدي، به نظرم به هر دو فيلمش ضربه زده. هر چند براي قضاوت در مورد «توريست» بايد يك بار ديگر آن را ببينم. خصوصا با صداگذاري اصلي كه ميتواند ملاك بهتري براي ارزيابي فيلم باشد.
- مصائب چارلي (عليرضا سعادتنيا)
اولين ساخته سعادت نيا، فيلم شسته رفتهاي است. معلوم است كه برايش وقت گذاشته شده، تلاش شده هيچ چيزي از فيلمبرداري گرفته تا فيلمنامه و بازي بازيگر كودك، سرسري نباشد. ايدهاش نسبتا جالب است و به ورطه شعارزدگي و سانتيمانتاليزم كه باب چنين فيلمهايي است هم نميافتد.
اما اين فيلم قابل احترام، واقعا چيز خاصي هم به تماشاگر عرضه نميكند. ريتم كند فيلم تماشاگر را خسته ميكند و در هيچ بخشي، خلاقيت ويژهاي ديده نميشود. فيلمهاي بارها ديده شدهي چارلي چاپلين در سينماي كوچك مردِ كُرد، به نمايش در ميآيد و قهقهههاي آدمها، بخشهاي زيادي از فيلم را پر ميكند. بعد هم كه آن دختر ميآيد و به كلي مسير فيلم تغيير ميكند و تلاشهايي براي نمادين كردن فيلم (مثل پرداختن به سانسور در سينما) هم ابتر ميمانند.
جداي از اين، محور فيلم كاك است و پسر بچه تنها او را همراهي ميكند و تاثير چنداني هم در فيلم ندارد. به همين خاطر، حضور فيلم در جشنواره كودك را چندان نميپسندم.
بايد منتظر فيلم بعدي سعادتنيا نشست و ديد او در ادامه چه خواهد كرد.
- پرواز بادبادكها (علي قويتن) 
مسير فيلمسازي قويتن خيلي نا اميد كننده است. تجربه تماشاي «سرود تولد» و خواندن داستان «آدمكها» و امثال اين، كافي بود كه اميدي به تماشاي اثري از او نباشد. اما سال گذشته و ديدن فيلم قابل قبول «سنجاقكهاي بركه سبز» نظرم را در مورد او تغيير داد و فكر ميكردم دور جديدي در كارنامه فيلمسازي او شروع شده. اما افسوس و صد افسوس كه باز هم نا اميدمان كرد.
قويتن با حضور در نقش اصلي فيلم، تلاش دارد داستان نخنماي فيلمش را كه شامل ورود معلمي به روستا و تاثيرگذاري روي آن و رفتنش است، شخصي جلوه دهد. اما هيچ تلاشي براي ايجاد تمايز در كاراكتر معلم با معلمهاي اين داستانهاي تكراري انجام نشده و تمام آدمهاي فيلم، بسيار تك بعدي هستند.
معلم قرار است نقش ابر قهرماني را داشته باشد كه با دوچرخه به روستا ميآيد و مشكلات آدمهاي روستا، حتي گوشهگير بودن مرموز يك بچه را حل كند و براي اهالي روستا كادو بياورد و برايشان مسابقه برگزار كند. او هيچ ضعفي ندارد. بدشانس است و همزماني ورودش به روستا با مُردن گاو يكي از اهالي را به پاي بدقدمياش مينويسند. اما او تصورات ديگران را در مورد خودش تغيير ميدهد و به چهره محبوبي تبديل ميشود. فيلم بر خلاف بادبادكهاي رهايي كه مدام نشانمان ميدهد (و معلوم نيست كه چه نمادي از اينها و همينطور خانم معلم قبلي روستا و بقيه قرار است استخراج شود) كاملا در چارچوب قصههاي مشابهش گير كرده و يك ثانيه هم از آن بيرون نميآيد.
كاش قويتن دوباره «سنجاقكهاي بركه سبز» بسازد!
- روياي سينما (علي و حميد شاهحاتمي) 
در جشنوارهاي كه نيمي از فيلمهايش حتي يك ويژگي مثبت هم ندارند، اطلاق عنوان «بدترين فيلم» سخت است. اما شاهحاتمي راحتمان كرده و با فاصله اين عنوان را به دست ميآورد.
«روياي سينما» يك فيلمفارسي تمام عيار است. همه ويژگيهايش را دارد و يك جور كودكانه كردن فيلمفارسي محسوب ميشود. تقابل فقير و غني، داشتن وردست براي قهرمان فيلم، شوخيهاي گاه و بيگاه قهرمان و وردستش، پيروزي انتهايي فقير و استفاده از هر مدل طنزي كه بتواند چند تماشاگر را بخنداند (از جمله سكانس تنفر آميزي كه كاظم در پاسخ به درخواست كارگرداني كه از او تست بازيگري ميگيرد براي شيرينكاري، اداي معلولان جسمي و ذهني را در ميآورد) براي فيلمفارسي بودنش كافيست.
آدمهاي فيلم ميتوانند تا بي نهايت متحول شوند و قصه فيلم همچنان ادامه پيدا كند. كاظم ابتدا عاشق بازيگري است و براي آن دست به هر كاري ميزند. بعد با بستري شدن پدر در بيمارستان، در حالي كه امكان حضور عمو يا دوستان پدرش در بيمارستان به عنوان همراه وجود دارد، يك دفعه رگ غيرتش بيرون ميزند و قيد سينما را ميزند. از آن طرف بچه شمال شهري و پارتي كلفت (و رقيب او براي بازيگري در فيلمي كه هر دو تست دادهاند)، در حالي كه براي به دست آوردن نقش، يك لات موتورسوار را اجير ميكند تا كاظم را بزند (در نظر بگيريد كه يك بچه 12-13 ساله به يك آدم گنده پول بدهد!) در لحظه ايفاي نقش، ناگهان عذاب وجدان ميگيرد و قبول ميكند خودش همراه پدر كاظم در بيمارستان باشد (عجيب است كه يك بچه 12-13 ساله ميتواند از پدر كاظم مراقبت كند و احتمالا هيچ كس در بين آشنايان خانواده كاظم و همينطور عوامل فيلم نيست كه اين كار را انجام دهد!).
فيلم حتي در طراحي لباسهاي نقشهاي مثبت و منفي سنگ تمام ميگذارد. پسر بچه شمال شهري تيشرت قرمز جيغ ميپوشد و عينك دودي ميزند و شلوار جين ميپوشد و كاظم و دوستش تيپهاي سادهاي دارند! اما همين بچه شمال شهري مثلا لوس و ننر كه به قول كاظم، همه جا با ماشين مدل بالا ميرود و ميآيد، معلوم نيست پدر و مادرش چه كساني هستند؟
فيلم البته از نظر كهنگي هم دست بقيه را از پشت ميبندد و در آغاز دهه نود، پدر كاظم او را در انباري مياندازد. خواهر و مادر كاظم هم موجودات خاموشي هستند كه مانند زنان الگوهاي فيلم، هيچ كاري از پيش نميبرند.
اما شاهحاتمي حكم نابودي فيلمش را با ورود كاراكتر روحاني، امضا ميكند. كاظم براي يادگيري زبان انگليسي در يك هفته (كه اين هم از ويژگيهاي خاص شخصيتهاي فيلم است كه چنين تواناييهايي دارند!) بايد معلم خصوصي بگيرد و اين معلم خصوصي، عموي روحانياش است كه هم انگليسياش فوق العاده است و هم فيلمهاي برگمان و فليني و هيچكاك و خلاصه تمام كارگردانها را ديده و عاشقان هم شده. ديالوگهاي او و دختر بچه چادرياش (كه اصلا نميفهميم براي چي نقشش طراحي شده و چه كمكي به فيلم ميكند) مثلا ميخواهد آشتي دين و سينما باشد. اما انقدر بقيه ويژگيهاي اين كاراكتر، تعريف نشده است كه ديالوگهايش به شدت گل درشت شده و علاقهاش به سينما اصلا در نيامده. فيلم همچنين سرشار از ديالوگهاي شعاري است كه البته غير از اين هم نميتوان انتظار داشت.
محمدجواد جعفرپور پس از دو پروانه زرين متوالي، در نقشي چنين ناقص، تنها بازيگري است كه گليمش را از آب بيرون ميآورد (نقش و فيلم خيلي كوچكتر از تواناييهاي او هستند) و محمدعلي شادمان به عنوان بازيگر تاثيرگذار «ميم مثل مادر»، يكي شده با نقش معلول «زماني براي دوست داشتن» و سرشار از شيطنت «كلانتري غير انتفاعي»، اينجا مجبور است به خاطر نقش و فيلمنامه، فقط اداي بازيگرها (و حتي نقشهاي قبلي خودش) را دربياورد. حيف اين دو بازيگر با استعداد كه در چنين فيلمهايي بازي كنند.
- پيشوني سفيد (سيدجواد هاشمي) ½
فيلم فاخر امسال معاونت سينمايي، ملغمه عجيبي است. از طرفي فيلم كودك است و به بهانه مخاطب، كاراكترهايش سطحي و شكلك دربيار هستند و چپ و راست آهنگ و شعر برايمان ميگذارد و از طرف ديگر، متلك سياسي مياندازد. از طرفي ميخواهد ناكجا آباد و بي زمان باشد و از طرف ديگر، دقيقه به دقيقه ديالوگ «پ ن پ» در زبان كاراكترهايش انداخته است. از طرفي ادعاي طنز سالم دارد و مثلا ديالوگهايش فاخر است و از طرف ديگر، بارها ايده حال بهم زن «بو دادن راسو» (با پخش شدن رنگ سبزي) را تكرار ميكند.
پيشوني سفيد، ادعاي نماد پردازي دارد. حتي اگر نمادي در كار باشد، هر كدام از شخصيتها ميتوانند نماد هر چيزي باشند و در واقع فيلم ميخواهد يك جا تكليفش را با تمام مشكلات هستي از مدرسه رفتن بچهها تا استبدادگران سياسي، روشن كند.
البته فيلم با همه ضعفهاي ريز و درشتش، بالاتر از توقعم بود. سريال جواد هاشمي (بچههاي تكيه محله ما) آن قدر ضعيف بود كه حتي ذرهاي اميد برايم باقي نگذاشته بود. اما فيلم به لحاظ طراحي صحنه و لباس و فيلمبرداري، اگر چه درخشان نيست، ولي كار شده است. فيلمي است كه برايش زحمت كشيده شده و همين هم غنيمتي است. مثلا ميتوان به سكانسي اشاره كرد كه پيشوني سفيد و عجوزه مرد، دارند با خوشحالي از ورود به شهر آرزوها، آواز ميخوانند و سر و بدنشان را به نشانه شادي تكان ميدهند و در انتها، مرد در دلش بيتي ميخواند كه نقشه پليد او را لو ميدهد و پيشوني سفيد همچنان با خوشحالي سر و دستش را تكان ميدهد.
- شير تو شير (ابراهيم فروزش) ½
فيلم فروزش، فيلم بامزهاي است. بحثهايي كه در مورد شير دادن زنان روستا به اميرعلي شكل ميگيرد و طلبكاريهاي آنها از پدر اميرعلي به خاطر شيري كه چند سال قبل به او دادهاند و تغيير مواضع دائمي آنها با هر موفقيت و شكست اميرعلي (كه جايي شير خود را باعث موفقيت او ميدانند و جاي ديگري از حيف شدن شيرشان براي او صحبت ميكنند)، موقعيتهاي طنز بكري ايجاد ميكند.
جداي از سوژه بامزه فيلم كه از داستان هوشنگ مرادي كرماني آمده، ميتوان به ساختار فيلم هم اشاره كرد. فيلمبرداري پورصمدي بر خلاف تصاوير اكثر فيلمهاي روستايي، بسيار دقيق و سنجيده است و بازيگران همگي خوب هستند. از هدايت هاشمي و ليلا اوتادي گرفته تا بازيگران كودك فيلم خصوصا حسين قاسميهنر و شاهين حيدري. استفاده از لهجه همداني هم به فضاسازي فيلم كمك كردهاست.
با همه اينها، قصه و پيرنگ فيلم درست نيست. مقدمه فيلم در مورد زمان نوزادي اميرعلي و تهيه دشوار شير توسط پدرش، خيلي طولاني است. از سوي ديگر، در حالي كه اميرعلي در ابتداي فيلم كاراكتر تنبل كلاس معرفي ميشود، هيچ دليل و توضيحي در مورد تحول يكدفعهاي او و تبديل شدنش به شاگرد زرنگ كلاس نميبينيم. لحظات كميك فيلم اگر چه در جاي خود بسيار بامزه هستند، اما از جايي از فيلم جدا ميشوند و مثلا در انتهاي فيلم، سكانس طولاني زنگ انشاء ارتباط چنداني به كليت فيلم ندارد و فيلم ميتوانست خيلي جلوتر يا عقبتر تمام شود. نميشود گفت فيلم قصه ندارد، چرا كه آن فلاش بك طولاني و همچنين سوال اميرعلي در مورد گذشتهاش و بعد نشان دادن سير اتفاقاتي كه در مورد شير دادن به او، ميافتد و برخوردهاي روستاييها با اميرعلي و تحولشان همه قصه هستند كه در انتها نيمهكاره رها ميشوند.
در نهايت بايد به ديالوگ پاياني فيلم اشاره كرد كه بسيار تكان دهنده است. فروزش با اين فيلم از آثار اخيرش مثل زماني براي دوست داشتن و سنگ اول، جلوتر ميرود و ميتوان اميدوار بود كه فيلم بعدياش، اثر چشمگيري باشد و چه خوب اگر اين اتفاق براي سينماي كودك بيافتد.
- سلام بر فرشتگان (فرزاد اژدري) ½
يكي از اشكالات رايجي كه در نقد فيلمهاي كودك وجود دارد، در دست گرفتن چند خط كش و داشتن معيارهايي ثابت است كه اگر فيلم از پارامترهاي خاصي برخوردار باشد، منتقد آن را تاييد ميكند. جملاتي مثل «اين فيلم شاد است»، «اين فيلم آواز دارد» و «اين فيلم پر از رنگ و نور است» و اخيرا «اين فيلم پر از جلوههاي ويژه است» و بعد «براي كودك مناسب است» و «بچه خوشش ميآيد» را بارها در دفاع از چنين فيلمهايي شنيدهايم.
فيلم «سلام بر فرشتگان» خواسته يا ناخواسته، يك جور موج سواري با اين معيارهاست. يك نوع «سوء استفاده» غير عامدانه از سادهنگري برخي منتقدان در تبيين سينماي كودك. در واقع فيلم هر آنچه كه اين روزها مورد انتظار علاقمندان سينماي كودك خصوصا از نوع غربياش است را مورد استفاده قرار ميدهد. شعر و آهنگ دارد، جلوههاي ويژه و ويژوال افكت و انيميشنهايش فراوان است (تقريبا در كل فيلم) و در پايان هم نكات آموزندهاي را به بچهها ياد ميدهد. كمدي هم هست. ديگر از نظر دوستان چه اهميتي دارد كه كيفيت هر يك از بخشها در چه حدي است؟
تلفيق انيميشن و رئال فيلم به قدري بد طراحي شده (خصوصا در نيمه دوم) كه تماشاگران ميتوانند پرده آبي را به خوبي تشخيص دهند. جالب است كه به گفته سازندگان فيلم، به علت تعجيل در رسيدن به جشنواره، بخشهاي زيادي از فيلم تصحيح رنگ نشده، اما داوران جشنواره آن را به عنوان دستاورد فني و هنري معرفي ميكنند! انيميشنهاي خياباني فيلم در حد تبليغات تلويزيوني سازمانها و ارگانهاي دولتي است. قصه با دم دستيترين ايدهها و اغراقها، جمع ميشود و پيام فيلم هم بيش از حد لوس و تكراري است.
البته نميتوان منكر زحمات سازندگان اثر شد. فيلمهايي چون «سلام بر فرشتگان» و «راز دشت تاران» با تمام ضعفهاي ريز و درشتشان، دست كم حاصل تجربه اندوزي و تلاش گروههاي مختلفي هستند كه قصد دارند سينماي ايران را وارد مرحله جديدي كنند. پس ميتوان با ارفاق در موردشان صحبت كرد. ضمنا بازي كيميا حسيني در اين فيلم درخشان است. حتي بهتر از بازياش در «جدايي نادر از سيمين». حسيني با دو بازي خوبش در دو نقش كاملا متفاوت چه از جهت ويژگيهاي كاراكتر و فيلم و چه حجم حضور (كه در فيلم فرهادي نقش مكمل بود و اينجا نقش محوري) خودش را در ميان بازيگران كودك مطرح ايران، تثبيت ميكند.
- بالابان (رضا صافي)  
بالابان شايد يكي از اوجهاي فيلمبرداري سينماي ايران در سال پر فروغ 90 باشد. سازندگان اثر براي تك تك لحظاتشان قابهاي دقيقي طراحي كردهاند و با توجه به فضاي خشن و پر اضطراب فيلم، تصاويري از حيوانات وحشي و لانگشاتهاي متعدد از طبيعت، به حس و حال فيلم كمك كرده.
فيلم بسيار حرفهاي ساخته شده و ريتمش را تا انتها حفظ ميكند. فضاي سنگين فيلم با موسيقي تشديد ميشود و فضايي كاملا متفاوت را با اكثر فيلمهاي سالهاي اخير سينماي ايران شاهد هستيم.
با اين حال قصه فيلم به نظرم كهنه آمد. بيشتر تداعيگر فيلمهاي اواسط دهه شصت يا اوايل دهه هفتاد است و اين شايد مخاطب را پس بزند. چنانچه پيچيدگيهاي فيلم هم باعث سردرگمي مخاطب خواهد شد. در تماشاي دوم بهتر ميتوان در مورد فيلم قضاوت كرد. خصوصا اينكه تحول پاياني شخصيت اصلي فيلم و همينطور زنده ماندن پليسي كه از پسر نوجوان سنگ خورده بود، كمي با بقيه فيلم، بي تناسب به نظر ميرسيد.
جداي از همه اينها، اين فيلم هر چه باشد، اصلا فيلم كودك نيست. كاراكتر محورياش يك نوجوان 17-18 ساله است و اگر چنين فيلمي جزو فيلمهاي نوجوان محسوب ميشود، ارتباطي بين آن و فيلمهاي كودك ديده نميشود. پس يا جاي اين فيلم در جشنواره نيست و يا جشنواره بايد دو حوزه كودك و نوجوانش را از هم تفكيك كند. تاكيد ميكنم كه منظور من از فيلم كودك و نوجوان فقط موضوع فيلم است نه مخاطب آن.
- مادر پاييزي (سيروس رنجبر)
پرداختن به كودكان مبتلا به بيماريها و معلوليتهاي خاص (اينجا «اوتيسم») معمولا سپر بلايي براي فيلمساز مقابل هر گونه انتقاد از اثرش محسوب ميشود. خصوصا اينكه بسياري از تماشاگران به صرف داشتن يك موضوع انساني، كل فيلم را تاييد ميكنند. در حالي كه سينما فراتر از پرداختن سطحي به چنين موضوعاتي است. در سالهاي گذشته هم فيلمهايي چون «بچههاي ابدي» (پوران درخشنده) و «زماني براي دوست داشتن» (ابراهيم فروزش) از چنين فضايي بهره مند شده بودند.
مادر پاييزي هيچگاه از نمايش صرف و بي واسطه كودك مبتلا به اوتيسم فراتر نميرود و با تصاوير درشت و ديالوگهاي طولاني او، مخاطبش را اذيت ميكند. اما اشكال اصلي فيلم تازه از جايي شروع ميشود كه چند خط عشقي بي ارتباط با موضوع ، به فيلم اضافه ميشوند. اينها منشا بيمنطقيهاي متعدد فيلم است.
هانيه توسلي كه به عنوان مربي پسربچه، به خانه ميآيد اصلا نميداند بيماري «اوتيسم» چيست. اما فيلم توضيح نميدهد كه اصلا چرا چنين مربي به پدر بچه معرفي شده و بعد چطوري پدر راضي ميشود كه او بچهاش را تعليم دهد و به دادن چند سي دي آموزشي براي درك بيماري، اكتفا كند!
همه اينها قرار است ورود توسلي را به خانه مرد رقم بزند تا بدون هيچ مقدمه و نشانهاي از علاقهشان به يكديگر، شاهد خواستگاري مرد از زن و ازدواجشان باشيم! اين ازدواج البته با دو مثلث عشقي جداگانه، در هم آميخته. يكي مادر بچه (كه در ادامه در موردش توضيح ميدهم) و ديگري زن همسايه، كه بر خلاف فضاي واقعگراي فيلم، تيپي بسيار سطحي و كميك دارد و اصلا معلوم نيست وجودش در فيلم به چه دردي ميخورد؟ جايي توسلي از مرد ميپرسد داستان تو و زن همسايه چيست و مرد جواب ميدهد «داستان ما مربوط به گذشته بوده» و مشكل حل ميشود!
اما فيلم تنها به دو مثلث عشقياش اكتفا نميكند. پسرك ميفهمد مادرش زنده است و پدرش هم چند عذرخواهي تحويل او ميدهد. (با بازي بسيار ضعيف عليرضا جلاليتبار كه با لحني عذرخواهي ميكند كه انگار دارد خاطرات و شيطنتهاي زمان بچگياش را براي او توضيح ميدهد!) بعد پسرك به آژانس زنگ ميزند تا به فرودگاه برود (آژانسي كه طي قراردادش با پدر بچه قرار است هر گاه بچه درخواست ماشين ميكند، اين موضوع را به پدر اطلاع دهد، بدون اطلاع او، به بچه ماشين ميدهد تا فرارش ترس و تعليقي را براي پدر ايجاد كند!) و در فرودگاه با دختر جواني آشنا ميشود كه مثل او قصد دارد به تهران برود (محل سكونت بچه و خانوادهاش بدون هيچ كاركرد دراماتيك شمال است). مسئولان فرودگاه به بچه بليت نميفروشند و او تصميم ميگيرد به ترمينال برود و تصادفا (حواستان كه به تعداد تصادفها هست!) پرواز دختر هم لغو ميشود و او هم به ترمينال ميرود و در راه بچه را تصادفا (!) ميبيند و سوار ميكند. در حالي كه در فرودگاه او را به مسئولان معرفي كرده بود (و توضيح داده بود كه تنها آنجا آمده) يكدفعه در ترمينال تصميم ميگيرد او را سوار اتوبوس كند و با خودش به تهران ببرد! در ميان راه پليس بچه را پيدا و از اتوبوس پياده ميكند و به پاسگاه ميبرد تا پدرش برسد. دختر كه فرارهاي بچه را از دست پليس ميبيند، تصميم ميگيرد خودش هم از اتوبوس پياده شود (!) تا مواظب او باشد و آنجا هم با دادن كارت شناسايي به يكي از ماموران (كه از دست بچه هم عاصي است!) بچه را از پاسگاه بيرون ميآورد و با خودش به تهران ميبرد (!!!) و يك ماشين دربست براي سفر به تهران ميگيرد. آنجا معلوم ميشود زن كه شب مراسم عقدش است از ازدواج با شوهرش چندان راضي نيست و صحبتهاي او و راننده هم به عشقي بينشان منجر ميشود (!) و بعد از رسيدن به تهران، بچه را به خانهشان ميبرد و پدر بچه هم ميرسد و او را به پيش مادرش ميبرد و رابطه عاطفي بين بچه و مادرش (كه قبلا افسردگي داشته) شكل نميگيرد و او به پيش پدر و همسر جديدش بر ميگردد! راننده تاكسي دربستي هم مدتي طولاني پشت در خانه زن تازه نامزد ميماند و با ناراحتي ميرود!
باور كنيد اين داستان اصلي فيلم «مادر پاييزي» است! فيلمي كه مثلا در تبين وضعيت كودكان مبتلا به اوتيسم است.
جمعبندي
جشنواره امسال شايد از نظر كيفي تفاوتي با سالهايگذشته نداشت، اما تجربهاندوزيهاي مختلف فيلمسازان ميتواند مايه اميدواري باشد. ظاهرا قرار است سينماي ايران در ابتداي دهه نود، وارد تحولي نوين در حوزه سينماي كودك باشد.
تلاشهاي فيلمسازان در ساخت پروژههاي عظيم و پر از جلوههاي ويژه از يك سو و جسارتهاي فيلمنامهنويسان براي نوشتن داستانهايي با كودكان امروزيتر، پرداختن به موضوعاتي بكرتر و بالاتر دانستن شعور مخاطبان، قدمهاي اولي است كه شايد در سالهاي آينده ثمرهاش را ببينيم. همزماني اين اتفاق با تئاترهاي مدرنتر جشنواره تئاتر كودك، نشان ميدهد كه خبرهايي در راه است.
نكته نگران كننده اما غيبت فيلمسازان شاخص سالهاي اخير است. عادت كردهايم كه در هر جشنواره يكي دو فيلم خوب حضور داشته باشد. چرا نبايد امثال مسعود كرامتي، بهروز شعيبي، سيدجمال سيدحاتمي، مصطفي قربانپور كه بهترينهاي سالهاي اخير جشنواره را ساختهاند بيشتر فيلم بسازند تا سطح كلي فيلمهاي جشنواره هم بالاتر رود؟
جشنواره بعدي احتمالا با حضور «مرد اسباببازي فروش» (داريوش مهرجويي)، «كلاه قرمزي 3» (ايرج طهماسب) و «تهران 1500» (بهرام عظيمي)، جشنواره ويژهاي خواهد بود. چه بهتر كه فيلمسازان برتر چند دوره اخير جشنواره هم به رقابت با آنها بپردازند و شاهد پويايي هر چه بيشتر جشنواره باشيم.

منبع: سينمافا بازدید: 374
|
- هنردوست گرامی ، لطفا نظر خود راجع به مطلب فوق را در کادر زیر به زبان پارسی وارد نمائید. توجه کنید که نظر شما پس از تائید مدیریت سینمافا و پس از حداکثر 6 ساعت در سایت قرار خواهد گرفت.
| |