دیالوگ ماندگار

سیما (نورا هاشمی): چقدر خوبه که آدم تنها نباشه، رسول داشته باشه!

[حوالی اتوبان - سیاوش اسعدی ]

آخرین تحلیل ها

 
  
به بهانه جشنواره کن: گذری بر یکی از برنده های نخل طلا چاپ ارسال به دوست
(0 :مجموع آراء)

به بهانه شصت و چهارمین جشنواره فیلم کن/گذری بر یکی از فیلمهای برنده نخل طلای کن، "رقصنده ای در تاریکی"

سینمافا- حسین ابراهیمی- در ابتدا باید گفت که بی شک لارس فون تریه یک اثر خارق العاده و ماندنی از خودش بجا گذاشته است، اثری که در هر زمینه ای که به ان مینگری تو را انگشت به دهن میگذارد. ژانر و محتوا،نحوه بکار بردن دوربین،تدوین،صداگذاری و ... .

نمیدانم این اثر را در چه زمینه ای درنظر بگیرم...درامی تلخ با گرایشات جنایی که ژانر موزیکال برجسته ای دارد. گفتم موزیکال شاید این فکر به ذهنت خطور کند که با فیلم موزیکالی مثل "اواز در باران" رو به رو هستی ولی این چنین نیست...نوعی سنت شکنی عجیبی در این فیلم بکار رفته است. معمولا فیلم موزیکال (مخصوصا از نوع کلاسیکش) پایانی تلخ نداشته ولی این تنها سنت شکنی لارس فون تریه دانمارکی نیست...

نحوه حرکت دهی دوربین فیلم برداری فوق العاده است، یک ایده ناب در ان بکار رفته است.توی بیننده فکر میکنی که دوربین گویا به صورت مستند گونه، مخفیانه دارد از خصوصی ترین و غیر قابل باورترین لحظات زندگی "سلما یزنووا"ی در حال نابینایی فیلم برداری میکند. زنی از "پراگ" که به خیال رسیدن به ارزو های دور و درازش از چکسلواکی کمونیستی به امریکا سفر میکند تا روزی تبدیل به ستاره فیلم های موزیکال شود...ولی گویا سرنوشت چیز دیگری را برای او رقم زده است...

سلما در کارخانه ای صنعتی سخت کار میکند تا هم بتواند به کلاس های رقصش برسد و هم مخارج زندگی پسرش (مخصوصا عمل پیش رو) را بپردازد. سوی چشم او روز به روز کمتر میشود ولی انگار او خیال عقب نشینی ندارد. او به همه دروغ میگوید...همه را گول میزند...دکترش، صاحب کارش، دوستان صمیمیش، پسرش و حتی خودش را...مشکلات بر شدتشان افزوده میشود اما او همچنان سعی میکند سر پا بایستد. دو شیفت کار میکند تا مخارج زندگی را بپردازد ولی در نهایت بدلیل مشکلات ایجاد شده ی بخاطر نابیناییش این کار را هم از دست میدهد. برای صاحب کارش هم سخت است که از "سلما"ی دوست داشتنی دست بکشد، ولی کاریش نمیشود کرد نمیتواند مخارج یک زن نابینا که بدلیل این مشکل به دستگاهها اسیب میرساند را تامین کند...صاحب خانه اش (سلما در یک یدک کش با پسرش زندگی میکند) هم فرد مهربانیست...البته گویا اینچنین بنظر میرسد ولی...!

ولی او هم مشکلات خود را دارد...اه چقدر خوب که سلما غمخوار همه هست ولی ایا کسی غمخوار او است؟؟!!ایا کسی دلش به فکر سوی از دست رفته چشمان او و احتمالا پسرش خواهد بود...اه خدای من صاحب خانه قرض بالا اورده، سلما کمی پول در صندوقچه قرار داده و از همه مهمتر سلما کور است و سند و مدرکی ندارد که این پولهای در این صندوقچه قرار داده شده مال اوست؛ پس چه بهتر پولها را برداشت تا قرضها را داد...

سرانجام روزی که سلما منتظرش بود فرا میرسد...میخواهد پولهای پس انداز کرده را به دکتر پسرش بدهد تا وی را عمل کند...ناگهان متوجه نبود پولها میشود...چه کسی میتواند این کار را کرده باشد؟؟!! "بیل" همان صاحبخانه به ظاهر مهربان و عاشق ولی مقروض!!!میخواهد با بیل صحبت کند که پولهایش را به او برگرداند ولی بیل امنتاع میکند و ناگهان او را با تفنگش (بیل افسر وظیفه شناس پلیس است) تهدید میکند که اگر پولهایش را به او ندهد او را هدف میگیرد...جدلی شکل میگیرد و ناگهان صدای تیر!!!بیل تیر میخورد...او به ارزویش دارد میرسد...کاری که مدتها پیش میخواست انجام بدهد ولی میترسید را سلما میتواند انجام دهد...هراس از خودکشی باعث شده بود مدتها به زندگی اش ادامه دهد، اما سلمای بیچاره چه گناهی دارد...گناهش این است که با وجود دانستن بیماری وراثتی اش بچه ای بیمار به دنیا اورده...چه دنیای سیاهی ولی کاریش نمیشود کرد!...این تقدیر رقصنده کور ماست که باید با این جهان سیاه و تاریک به ظاهر روشن بسازد...رقصنده ای که مدتهاست عشق را فراموش کرده است...یادتان نرفته است که سلما یک کارگر کارخانه صنعتی است...با توجه به ایده کارگر کارخانه ای صنعتی اولین چیزی که به ذهن ادمی میتواند خطور کند، فلسفه های سوسیالتی حاکم بر جامعه "سلما"ی از انجا امده است...شاید این نزدیکترین پیش زمینه ای است که به ذهن بشر خطور میکند...جامعه ای که گویا عشق را مفهومی ساده انگارانه میپندارد یا حداقل بنظر میرسد که گویا تهییج و تشویقی بدان سمت نمیکند..."امده ایم برای خدمت به مردم"...سلما ان قدر از محوریت خودش جدایی جست و برای غیر خودش بود تا تدریجا نابود گشت...

به محکمه سلما نزدیک و نزدیک تر میشویم...بی عدالتی محض در دادگاه سلما تو را از زندگی ننگین بشر شاید تا حدودی متنفر بسازد...گرفتن وکیلی بسیار ضعیف برایش بدلیل فقر و نداری و همچنین شاید مهاجر بودنش!!! تا عدم توجه به نابینایی وی همه و همه غیر قابل قبول است ولی انجام میشود...به راحتی هم انجام میشود...او محکوم میشود...محکوم به اعدام...محکوم به رفتن از این زندگی ناپاک، بنظر برای سلمای معصوم و ساده دل ما این زندگی پر محنت سنگین باشد...او تحمل این بار سنگین را ندارد و شاید بشود گفت او نسبت به این رنج ها و محنت ها قوی نیست!!!(ارجاع به یکی از دیالوگهای سلما در اوایل فیلم) ...استفاده از صداهای بنظر بی اهمیت و الهام گرفتن از انها در حین جنایت، محاکمه و انجام حکم اعدام برای موزیکهای اجرا شده در فیلم هم فوق العاده است...گویا ترمیم دهنده کالبد زخمی سلما چکی ما هست. ترانه ها از فون تریه و سیگوردسن میباشد و تصنیف موزیکها هم "بیورک" (سلما یزنووا) انجام داده است...تضاد جالب زمختی و خشکی صحنه های دادگاه با موزیکی باطراوت و شاداب را میشود ستایش کرد.

سلمای عاشق موسیقی دارد لحظات اخر را میگذراند، جدال مرگ و زندگی، و چه هنرمندانه فون تریه این لحظات را به تصویر میکشاند. شخصی ترین لحظات فرد محکوم به اعدام را با تمام ظرافتهای ممکن به نمایش میگذارد...به جرات میشود به او لقب "داستایوسکی سینما" را داد...به تصویر کشیدن خصوصی ترین لحظات زندگی افراد را فون تریه در "ضد مسیح" هم به اعجاب انگیزترین نحو ممکن انجام داده بود...لحظه اجرای حکم مرگ وی فرا میرسد...توان رفتن ندارد ولی به کمک زندانبان (غمخوار جدید وی در روزهای اخر) به محل موعود میرسد...107 قدمی که در یکی از زیباترین قالبهای ممکن در موزیکی رهاینده روح به اجرا درامده است. او به وعده گاه میرسد ولی...ولی او دیگر توان ایستادن برای طناب اعدام ندارد. لابه و گریه فراوانی از خود بروز میدهد که ناگاه خبری او را ارام میکند...پسرش عمل شد و دیگر از بابت پسرش نگران نیست؛ حالا به راحتی مرگ را میپذیرد و اخرین موسیقی عمرش (البته در ظاهر برای مردم ناظر این جنایت، بیننده این حرکت ناعادلانه) را با نوایی اسمانی میخواند. سکو کشیده میشود...سلما مرد ولی ایا واقعا صدایش هم با او مرد؟؟!!...بنظر میرسد سکوت عجیبی فضا را در برمیگرد ولی ایا حقیقتا اثر جاودانه اش هم از بین رفت؟؟!!

این اثر باشکوه و فاخر در سال 2000 برنده جایزه نخل طلای فستیوال کن میشود و بازیگر نقش اول فیلم "بیورک" هم برنده جایزه بهترین بازیگر زن این جشنواره میشود. این فیلم همچنین برنده جوایز Blue Ribbon Awards، اکادمی ژاپنی و European Film Awards شد و بازیگر زن این اثر ماندگار نیز در جشنواره هایی نظیر European Film Awards، Bodil Awards و Edda Awards, Iceland برنده جایزه بهترین بازیگر زن شود.

کلام اخر:They say it's the last song. They don't know us, you see. It's only the last song if we let it be


پ.ن: لارس فون تریه امسال با فیلم Melancholia امید این دارد تا سومین نخل طلا را از ان خود کند، هر چند برادران داردن بلژیکی (که اتفاقا سابقه 2 بار کسب نخل طلای کن را دارند) رقیب سر سختی برای کسب این افتخار برای کارگردان خوش ذوف دانمارکی هستند. البته کمدی-رمانتیک دیگری از وودی الن با نام "نیمه شب در پاریس" را نباید دست کم گرفت.

Image

منبع: سینمافا


بازدید: 1056

  یادداشت ها (1)
1. نویسنده ایمان, فعال 1390/02/25 - 03:23
احسنت 
فون تریر را هر کس نمیشناسد

ایجاد یادداشت
  • هنردوست گرامی ، لطفا نظر خود راجع به مطلب فوق را در کادر زیر به زبان پارسی وارد نمائید. توجه کنید که نظر شما پس از تائید مدیریت سینمافا و پس از حداکثر 6 ساعت در سایت قرار خواهد گرفت.
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

 
 

جدیدترین اخبار

خبر نامه ی سینمافا

هنردوستان گرامی ، با عضویت در خبرنامه ی سینمافا از ویژه نامه های ما از طریق ایمیل باخبر می شوید.