|
«از محمد بستامی تا محمد یعقوبی»
سینمافا- محسن عظیمی - سینمافا به بهانهی اجرای نمایش «نوشتن در تاریکی» با محمد یعقوبی - کارگردان - گفت و گو کرده است.
...وقتی هدف وحدت است، استفاده از هر وسیلهای جایز است حتی مکر و خیانت، حقهبازی، شدتعمل، زندان و مرگ، زیرا همه برای نظم اجتماع است و فرد را باید در برابر منافع جمع قربانی کرد. «دیتریش فون نیهیم. اسقف وردن. 1411 بعد از میلاد»
در تاریکی هر کس بهگونهایست، کسی تنهاییاش را در آغوش میگیرد و به تاریکی بدوبیراه میگوید و یا همانطور ورد خاموشی برلب خیره به خویشتن خویش پناه میبرد، کسی دیگر سعی میکند در جستوجوی نور باشد و کسی سعی میکند تا آتشی بگیراند و کسی هم در پی آنست که تاریکی را انکار کند اما محمد یعقوبی کسیست که در تاریکی به نوشتن برمیخیزد. بهطور یقین اگر بخواهیم از زاویهی نگاه کسی که در تاریکی پی بدوبیراه است و یا ورد خاموشی بر لب گرفته و یا کس دیگری که به جستوجوی نور است و یا منکر تاریکی به کار محمد یعقوبی که در این تاریکی به نوشتن برخاسته نگاه کنیم یا او را لعنت میکنیم، یا ورد خاموشی بر لب میگیریم و یا بهطور مطلق انکارش میکنیم.
1- «ماهی دات بلاگفا»، «ماهی فاش با بیستوپنج سفید»، «نوشتن در تاریکی»
: قبل از شروع اجرای عمومی «نوشتن در تاریکی» قرار بود اسمش «ماهی دات بلاگفا» باشد و البته شما در گفتوگوهايتان اشاره كرديد كه دوست داشتید نامش «ماهی فاش با بیستوپنج سفید» باشد. اما نهایتاً شد «نوشتن در تاریکی»، دلیل این تغییرات در روند اسم چی بود؟
: خب من از روز اول، فکر کردم نمایشنامهی امسالم دربارهی چه کسانیه؟ موقعیتش چیه؟ میدانستم اسم نمایشم «ماهی فاش با بیستپنج سفید» است، چون مطمئن بودم که نمایشنامه اساساً در شعر «ماهی فاش» وجود خواهد داشت؛ (مکث) اما بعدا به اين فكر كردم كه اگر من از الان بگويم اسم نمایشم «ماهی فاش با بیستوپنج سفید» است، از اول اين سوال را ميپرسند این بیستوپنج سفید يعني چه؟ چون در «خشکسالی و دروغ» من هم بوده براي بعضي تماشاگران آشناست که یک واژهای جایگزین واژهای که نمیتوان گفت، شود. در نتيجه حساسیتی ایجاد میکرد که کل اثر را زیر سوال میبرد. بعد با توجه به اینکه من میخواستم سالن تمرین بگیرم، گفته بودم خودم متن رو ننوشتم و باید در تمرین دربیارم. آنوقت آنها دائما حساس میشدند که اصل متن را بگیرند و از این داستانها داشتیم. (مکث) براي همین گفتم اسم کار «ماهی نقطه بلاگفا» است و از همان اول گفتم این نام موقت است و توی ذهنم این بود که به موقع، همینکه کارم بازبینی شد و مجوز گرفت، به روزنامهها بگويم: اسم کار «ماهی فاش با بیستوپنج سفید» است. ولی وقتی بازبینیها تکرار شد (که اصلاً پیشبینی نمیکردم ششهفتبار بازبینی شود) و به خصوص گفتند که: «آقا کارت خیلی «بیستوپنج» داره و از همون صحنهی اول چرا اینقدر «بیستوپنج» داره» فهمیدم نباید دیگر این اسم را بگذارم و از طرف ديگر آنها گفتند که به نمایش «ماهی دات بلاگفا»ی شما از بالا حساس شدهاند. حالا ما اینهمه در بازبینی میگويیم: «هي عوض کن اینجا و اونجا رو» دیگه کار اینقدر تغییر کرده بود که بهتر بود اسم کار را هم عوض کنم تا بتوانند دفاع کنند و بگويند اصلاً یه کار دیگه است (مکث) من هم براي همین گفتم اسم کارم «نوشتن در تاریکی است.»
2- «کلاردشت»، «لنگرود»، «هایدلبرگ»
: ایدهی نوشتن «نوشتن در تاریکی» چطور بهذهنتان خطور کرد؟ اصلاً چه جوری متن آماده شد و چه روندی داشت؟
: فكر كنم اواخر پارسال به این نتیجه رسیدم که نمایشنامهای بنویسم دربارهی رویدادهای این روزهای خودمان (مکث) بعد... (مکث) اولین صحنههایی که نوشتم، ایدهاش بهذهنم رسید و نوشتم در مورد شش- هشت نفر تئاتری بود، میخواستم ايده آن را بنویسم، بعد احساس کردم جواب نمیدهد، اینها نباید هشت تا تئاتری باشند. گفتم خب سال 88 و 89 مخصوصاً 88 سال خبري است و بنابراین بهترین گزینهی شغل برای این شش – هشت نفر، روزنامهنگاري است. بعد هشت نفر را به شش نفر رساندم و براي همین هم دائما عدد شیش را میگويم، دیدم زیاد است و واقعا لزومی ندارد... شد شش نفر روزنامهنگار. در بعضی نقدها میخوانم که: «چه دلیلی دارد فلان شخصیت باشد؟ میشود حذف شود.» من میخوام بگويم نه الان دیگه شش نفر کاملاً بهجاست و فکر نکنم بشود کسی را حذف کرد.
با خودم گفتم حالا وقتی اینا روزنامهنگار هستد حتی اگر من یك چیزهایی را نگويم تماشاگر همینکه میگوييم روزنامهنگار هستند، دیگر خودش یك چیزهایی را دریافت میکند و... (مکث) بنابراین صحنههایی را نوشتم درباره شش روزنامهنگار که در جایی از شمال هستند مثلاً «کلاردشت» که دور از دریاست و میخواهند به «لنگرود» که نزدیک دریاست، بروند و حالا سر اینکه چه ساعتی بیدار شوند و بروند «لنگرود» به توافق نمیرسند، اولین صحنههایی که نوشتم این بود؛ (مکث) بعد صحنهی «هایدلبرگ» را نوشتم. (مکث) ولی زمانی من تمرین را شروع کردم که شخصیت «محمد» یعنی بازجو را هم نوشته بودم و پایان نمایشنامه را هم. دیگر میدانستم شروع چيست، پایان چیست و شخصیتها کی هستند. حالا دیگر تمرین را شروع کردم. آن پایان از لحاظ محتوایی همین پایاني است که شما میبینید ولی از لحاظ فرم خیلی تغییر کرده یعنی مثلاً من یادم است روز اول که با بچهها متن را خواندیم خیلی خوششان آمده بود ولی میگفتند هنوز شعاری است، این فکر، فکر خوبی است که «محمد» تغییر میکند ولی شعاری است، براي همین در طی تمرین در حالی که بچهها آن صحنههای شمال را که تغییر خیلی کمی نیاز داشت تمرین میکردند و یواش یواش داشتند از بر میشدند من نشستم صحنههای دیگر را نوشتم. بههر حال روز اولی که تمرین را شروع کردم صحنههایی که بهطور مشخص نوشته شده بود؛ صحنههای شمال، صحنهی «هایدلبرگ» و صحنهی اول بازجویی یعنی «برتولت برشت» و صحنهی دوم «ماهی فاش با بیستوپنج سفید»، صحنهی «یِسِنین» و صحنهی پایانی. اینها نوشته شده بودند و در طی تمرین من صحنهی «بچهها و قورباغهها» و صحنهی «دلم برات تنگ شده» را نوشتم، (مکث) در واقع من در طی تمرین، این دو صحنه را نوشتم و این شروعی که انگار دارند در شمال تلویزیون نگاه میکنند. این شروع را هم وقتی داشتند صحنههای دیگر را تمرین میکردند در همان روزهای اول نوشتم.
3 - «آنها به من نمیگفتند چه کار بکن، آنها به من میگفتند چیکار نکن.»
: دقیقاً نظر هیأت بازبینی دربارهی نمایش برای اجرای عمومی چی بود؟
: میگفتند که مگر ما چنين لوکیشنی داریم؟ این لوکیشن نباید در نمایشتان باشد: یعنی محل بازجویی. یعنی میگفتند داریم ولی نباید نشان بدهیم؛ نه اینکه خودشان هم انکار کنند. میگفتند :«این حساسیتبرانگیزه. شرایط ما رو درک کن و دیگه اینکه این شخصیت هم نباید وجود داشته باشه بهتره که این شخصیت...» من با خودم فکر کردم خود بازیگر «علی سرابی» باشد که دارد نقش خودش را تمرین میکند. آنها به من میگفتند «چیکار نکن...» و من دیدم واقعاً میگويند که ما میخواهیم کارت اجرا شود، همهاش این را به من میگفتند و این چون براي من خوشایند بود دیگر باب گفتوگو را باز کردم...
: ... براي من جای سوال دارد كه چرا این را میگفتند؟
: والله من فکر میکنم که اصرار داشتند برای اینکه بگويند ما قصدمان رد کردن نیست، فکر کنم تجربهی «محمد رحمانیان» که کارش رد شد اینقدر سروصدا کرده بود که دیگر دوست نداشتند این اتفاق بیافتد، مخصوصاً که در دورهی مدیریت قبلی بود. اینها تازه آمده بودند و نمیخواستند از اول احتمالاً بنا رو بر رد کردن بگذارند. از روز اولی که تمرین را شروع کردیم بچهها گفتند آیا این تصویب میشود؟ من گفتم میخواهم هر طور شده و هر چقدر هم از كار حذف شد، اجرا کنم؛ من نیتم از روز اول اجرا کردن بود، با خودم گفتم اگر در سال 89 حساسیتی به کار ما وجود داشته باشد ما نباید احساساتی بشویم و بگويیم: «اگه اینجوریه و اینجا رو حذف کنین ما اجرا نمیکنیم» گفتم باید مواظب باشیم وارد بازیای نشويم که آنها یك جورهایی «محمد رحمانیان» را واردش کردند. من گفتم اگر لازم شود جسد تئاتر هم اجرا بشود... (مکث) من اجرايش ميکنم و بگويم تئاتر سال 89، تئاتر اجتماعی سال 89 میتواند اینطوري اجرا شود. بهنظر خودم خوشبختانه کمتر از آني که پیشبینی میکردم، حذف شد یعنی وقتی بازبینی اول و دوم را رفتیم گفتم خیلی حذف میشود ولی خوشبختانه اینگونه نشد و میبینم تماشاگر دارد با کارمان ارتباط برقرار میکند.
4- «آدمها دو دسته هستند: شصتاندیش و نواندیش»
: در طول اجراها چی؟ مشکلی برايتان ایجاد نکردند که قسمتی را دوباره حذف کنيد یا گروه خاصی فشاری بیاورد؟
: ابدا.. ابدا... نه خوشبختانه (مکث) فقط یک بار زنگ زدند گفتن مثلاً لباس خانم و اين چيزها مسئله دارد كه اينها هم طبيعي است ولی در نظرگاه تماشاگران که به مثلاً تئاترشهر ميروم سایتی دارد که خیلی خوب است یعنی...
: ... سوال بعدیم راجع به همین است.
: سایت خیلی خوبی است، به نظر من این ایده باشگاه تماشاگران که در آن نظر میدهند فوقالعاده است برای اینکه تو چه بخواهی چه نخواهی دیگر محکوم به این هستي که دربارهات نظر بدهند، من خیلی برايم خوشایند است وقتی این نظرگاه را میبینم و نظرها را میخوانم و میبینم تعداد کسانی که مخالف کار ما هستند کم است و بیاختیار یاد دیالوگی میافتم که در کارمان هست. البته گفتند تغيیرش بدهیم و ما هم تغییرش دادیم. یك جای کار نیما میگويد «آدما دو دستهن: شصتاندیش و نواندیش» اینها به من گفتند «شصتاندیش» را نگو! براي همین «نیما» که «مهدی پاکدل» نقشش را بازی میکند بهجاش میگويد: «بیستوپنجاندیش و نواندیش». نیما توی نمایش میگويد این شصتاندیشها هی داره تعدادشون کم و کمتر میشود، دارند منقرض میشوند. من وقتی نظرگاه تماشاگرها را خواندم با خودم گفتم: «آفتاب آمد دلیل آفتاب» وقتی نظرگاه تماشاگرها را میخوانید متوجه میشويد چقدر تعداد «شصتاندیش»ها کم است و روز به روز دارند کمتر میشوند. این برايم خیلی خوشایند است. خیلی برايم امیدوارکننده است. احساس میکنم خب پس این جوانهایی که الان دارند تو وبسایت تئاترشهر نظرشان را مینویسند (مکث) تعدادشان و نظراتشان امیدبخش است و واقعاً به نظر من جریان بنیادگرایی دارد محو میشود؛ گرچه این جریان بنیادگرایی با یک سماجت و وقاحت وحشتناکی میخواهد هی حضورش را اعلام کند، حتی با تهدید و ارعاب ولی محکوم به فناست این واقعیتی است. براي همین چیزی که دارم ازش لذت میبرم این است که اینترنت دیگر نمیگذارد کسی پنهان بشود پس بنیادگراها نمیتوانند هارت و پورت کنن و بگويند ما بسیاریم، نیستند. کم هستند. اینترنت بهعنوان یك سند معتبر دارد میگويد که تعدادشان بسیار کم است.
:اتفاقا در همین باشگاه تماشاگران یك بحثی که بین تماشاگرها شکل گرفته درباره مذهب است و با وجود اینکه نمایش شما و کارهای شما اجتماعی هستند بحثهایی راجع به مذهب میشود؛ این دلیلش به نظر خودتان چيست؟
: به نظر من این بنیادگرایی «شصتاندیش»هاست که برای اینکه یك چیزی را تخریب کنند میخواهند از مسائل ديگر براي كوبيدن يك جرياني كه احساس ميكنند مثل خودشان نيست، سوءاستفاده کنند. در حالی که واقعاً در نمایش ما اصلا موضوع مذهب مطرح نمیشود. ولی بنیادگراها همیشه کارشان همین بوده. با خودشان میگويند خب چی کار کنیم که یکی را بزنیم. مثل دههی شصت که تا یکی یك حرفی میزد اعتراضی میکرد، میگفتند «به امام فحش دادی؟» برايش جوک هم ساخته بودند. یعنی سعی میکنند اینجوری مردم را بترسونند، یك فضای تهدید و نگرانی ایجاد کنند. هنوز هم شیوههاشان دههی شصتی است. متوجه نیستند که این شیوه دیگر جواب نمیدهد. من که عضو باشگاه تماشاگران نیستم ولی راستش را بخواهي، قصد دارم عضو بشوم که بتوانم یك تشکر حسابی از همهی کسایی که نظر دادند بکنم و شاید هم همین بحث «شصتاندیشی» را مطرح کنم.
5- «ماهی فاش با ... سفید»
: اگر «محمد یعقوبی» در فضایی که - نمیخوام بگويم کشورهای فلان - فضایی که ایدهآل خودش است برای کار کردن و نوشتن بود نمایش اسمش چی میشد و چه تغییراتی میکرد؟
: لابد اسمش میشد «ماهی فاش با ... سفید» (میخندد). ولی از شوخی گذشته، از روز اول به فکرم رسید اسمش را «ماهی فاش با بیستوپنج سفید» بگذارم چون با خودم گفتم خب حالا که سانسور وجود دارد این اسم جذابتر و خیلی زيباتر است. به این دلیل که فرمالیستی است. «ماهی فاش با ... سفید» خیلی تابلو است ولی «ماهی فاش با بیستوپنج سفید» خیلی غیرعادیاست، غیرعادیِ خوب. من از اینجور غیرعادی بودنها خوشم میآيد. این هم بگويم اگر من در کشور دیگري زندگی میکردم که این مشکلات وجود نداشت چون اصولاً انسان ناراضیای هستم حتماً چیز دیگري بود که از آن ناراضی باشم و دربارهش بنویسم.
6- «جریان نوشتن دربارهی این روزها»
: نمایش از محدودیتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی میگويد، بهنظرتون اجرایی که شما داشتید با توجه به اینکه نسبت به اجراهای دیگر چالشبرانگیز بود چه تأثیری در این محدودیتها خواهد داشت؟
: مهمترین اتفاقی که مطمئنم افتاده این است که اگر کار ما اجرا نمیشد به نظر من جلوی یک جریان گرفته میشد؛ جریان نوشتن دربارهی این روزها، من دیگر الان با اطمینان میتوانم بگويم اجرای این نمایش میتواند قدمی باشد که به دیگری نوید بدهد که حالا تو هم یك قدم بردار یعنی انگار من یك مدت پارو زدم حالا پارو را میدهم و میگويم حالا یكخورده تو پارو بزن،
: مخصوصاً نویسندههای جوان.
: دقیقاً! یعنی معتقدم که این اجرا شاید جریانساز بشود، حتی یکی از همنسلهاي خودم به ما گفته است: یك کار قرار است اجرا کند و خیلی نگران بود که به او گير بدهند به او گفتم ولی حالا دیگر خیالشان راحت باشد که کارشان را میتوانند اجرا کنند. با اینکه میگفتند کارشان صراحت کار ما را ندارد ولی نگران بودند؛ چه برسد به آنهايي که من میگويم بعد از این باید با صراحت بنویسند. براي همین مطمئنم این اتفاق افتاده و همینطور که توی حرف قبلی خودم اشاره کردم همینکه شما میرويد در باشگاه تماشاگران و میبینید تنها نمایشی که پر از اظهارنظر است این نمایش است و هیچ نمایشی به این اندازه در این یه ماه که دارد اجرا میشود اینقدر چالشبرانگیز نبوده؛ این رفتار مدنی چند تماشاگر است که دارن در وبسایت تئاترشهر دربارهی کارمان با هم جر و بحث میکنند حالا بنیادگراها يك مقدار تهدید میکنند و یك جورهایی میترسانند ولی خوب است که از راه گفتوگو با واژهها دارند با هم نبرد میکنند.
: و این اولین تأثیر نمایش میتواند باشد.
: دقیقاً و مطمئناً يك تأثیر خیلی مثبت. یعنی اگر این نمایش نبود چطور مثلاً فلانی میتوانست توی همین باشگاه تماشاگران متوجه بشود دیگران دربارهی ایدهش چی فکر میکنند. آن فرد چیزی گفت كه به نظر من اصلاً انتظار نداشت این همه بهش پاسخ داده شود؛ این همه پاسخ نشانههای بسیار روشنی هستند از اینکه آن فرد چقدر پرت است و بنابراین تأثیر، تأثیر خوبیه به نظر من شما اگه برويد به نظر این بنیادگراها نگاه کنید حتی متوجه میشويد بعضی از اینها دارند اصلاح میکنند و میگويند نه ما اصلاً قصد توهین و تهدید نداشتیم ما فلان و بیسار، این خیلی خوب است که مجبورند الان یك مقدار نگاهشان را آدمانه مطرح کنند.
7- « حسین پارسایی، ظلمت در نیمروز، حسین مسافرآستانه»
: در صحبتهایی که قبلاً داشتیم اشارهای داشتید به رمان «ظلمت در نیمروز» و گویا این رمان را به نمایشنامه تبدیل کردید و این متن را به مرکز دادید برای شروع تمرین این نمایش؟
: من وقتی خواستم تمرین را شروع کنم یك نامه نوشتم به رئیس آن زمان مرکز آقای «پارسایی» با این بهانه که من جزء آنهايي هستم که موقع تمرین با گروه، متن مینویسم، چون نگران بودم نکند به طرحم حساس بشوند این نامه را نوشتم، گفتم که میخواهم تمرین کنم و در تمرین کارم را بنویسم او گفت نمیشود؛ به این شرط میتوانی در تئاتر شهر تمرین کنی که متن کامل بدهي ولی اگر میخواهي اینجوری تمرین کنی باید بروی اداره تئاتر. من یك نامهی دیگر نوشتم که این حرفتان خلاف روند تئاتر کنونی جهانه ولی حالا که یك متن کامل میخواین بفرمایید این هم یك متن کامل. یك متن دادم به اسم «نقطهای بر پیشانی» که در واقع تبدیل رمان «ظلمت در نیمروز» به نمایشنامه بود که قبلاً این را نوشته بودم و از رادیو پخش شده بود؛ من اصلاً برای رادیو خیلی کم نوشتهام، آنهايي هم که نوشتهام همهشان به انگیزهی یک روز به صحنه آوردن در تئاتر بوده (مکث) یک روز بعد از تحویل متن «نقطهای بر پیشانی» پارسایی به من زنگ زد و گفت: من اصلاً منظوری نداشتم؛ بعد یك کلمهای گفت که بهنظر من خیلی مودبانه در آن تهدید بود؛ «نسوزی» گفت: نمیخواهم بسوزی. گفتم: خب دیگر چون نمیخواستی من متن کامل دادم. گفت: نه نه همان را کار کن. گفتم: مگه نگفتی متن کامل؟ گفت: ببین پس اینو بگو پس بگو که پلیتیک زده بودی که بعد من بگم این متنو بده. گفتم: نه، من هنوز دلم میخواهد «ماهی دات بلاگفا» را کار کنم. این را که گفتم گفت: «باشه، برو تو چهارسو تمرین کن.» گفتم: من متنی ندارم. گفت: بسيار خب، بیست جلسه تمرین بدهیم متن میدهید به ما؟ گفتم: سعی خودم را میکنم. مدتي بعد پارسایی عوض شد و شاید بشود گفت ما از این لحاظ شانس آوردیم. یادم است روزی که من خبر تغییر مدیریت را خواندم در سایت رسمی مرکز هنرهای نمایشی، سه ساعت بعدش آقای پارسایی به من زنگ زد گفت: محمد چرا متن را نمیآوری؟ خیلی جالب است کسی که دیگر رئیس مرکز نیست نباید از من متن بخواهد ولی این کار را کرد. من گفتم که هنوز متنم کامل نیست گفت: بیار دیگر نمیشود که... گفتم: آخر ما هنوز بیست جلسه تمرین نکردیم...مشکل هم از خود تئاتر شهر بود که به ما سالن تمرین هر روز هفته نمیداد. پارسایی هیچ حرفی از برکناریش نزد من هم به رويش نیاوردم. اصرار کرد تا دو سه روز بعد هر چی نوشتم رو به او بدهم. با خودم گفتم این که دیگر رئیس نیست بگذار حالا یك چیزی بگويد و... (مکث) قشنگ نشستم کارم را کردم و دو سه هفته بعد رفتم پیش آقای «مسافر» رئیس جدید گفتم که من متنم را دارم مینویسم و هنوز تموم نشده. گفت: هیچ اشکالی ندارد مگر ما چند تا مثل تو داریم. تو کی میتواني متن را بدهی؟ گفتم احتمالا ما قرار است که یک مهرماه کارمان را اجرا کنیم.... گفت: تو یك هفته قبلش بیاوري خب است؟ گفتم: آره. یك هفته قبلش میشد بیستوسه شهریور (مکث) بچهها نگران بودند و میگفتند: «این همه زحمت کشیدیم نکند مشکلی پیش بیايد؛ دیگر متن را برسان...» من هم دوازده شهریور دستیارمو فرستادم و گفتم: بهشان بگو بیايند و کارمان را بازبینی کنند. کار ما آماده بازبینی بود میخواستم بازبینی کنند بعد اگر خواستند متن را همان روز بازبینی به آنها بدهم. یکی از اعضای شورای نظارت به دستیارم گفت تا متن نیاوريد ما قرار بازبینی نمیگذاریم. گفتند همین الان متن را بدهيد و حتی همین الان میتوانيد ایمیل کنید. خیلی تشنه این بودند كه متن را بخوانند، تصادفاً آن روز اینترنت من قطع شده بود؛ تلفن یكطرفه شده بود. به دستیارم گفتم من نمیدانم باور میکنند یا نه ولی به آنها بگو تلفن من یکطرفه است من فردا متنو به آنها میرسانم براي همین سیزده شهریور متن دادیم به شورای نظارت با این قول که پانزده شهریور بیايند کار ما را بازبینی کنند. روز سیزده شهریور متن را دادیم و چهارده شهریور به من زنگ زدند گفتند که بازبینی فردای شما لغو است. وقتی این را گفتند ما پیگیری کردیم فهمیدیم که رئیس شورای نظارت هم همان روز استعفا داده، پس معنايش این است آن کارمندی که این را خوانده بود؛ احساس ناامنی میکرد میترسید این کار را مجوز بدهد یا حتی بیايد بازبینی کند. تنها دلیلی که من میبینم همین است. فکر کرده راحتترین کار این است که جلسهي بازبيني را لغو کند. این کارش هم باعث شد از همین روز بازار شایعه دربارهی کارمان داغ بشود. (مکث) تئاترشهر که میدانست ما قرار است بازبینی برویم و باید براي ما جلسهی هماهنگی بگذارد آن را لغو کرد. بعدش هم رئیس جدید شورای نظارت آقای عابدیننژاد معرفی شد. رئیس جدید شورای نظارت هم همان جملهی آقای مسافر رو گفت که ما هدفمان اجرا دادن به شماست. خب این هم خوشایند بود. بعد یك تیم کارمان را دیدند و تصویب کردند ولی رئیس جدید شورا گفت که ترجیح میدهم یك تیم دیگر هم کار رو ببینند. تیم بعدی به ما گفتند که كار شما خيلي سانسور شده و يك مقدار بیشتر نشان بده و ما هم یك خرده بیشتر نشان دادیم. ازآدمای مثبت تیم اول توی تیم بعدی بودند ولی دو تا آدم نابهجا هم توی این تیم دوم بودند؛ یك عکاس تئاتر و یه نفر هم که تئاتر کودک کار میکرد که مثل ربات کار را میدیدند. کار را دیدند و رد کردند. من هم يك اعتراض نوشتم و مخصوصاً اسم این سه نفر جدید را نوشتم که توی تیم اول نبودند. گفتم من به رای اینا اعتراض دارم. یک تیم سومی که اصلاً دیگر هیچکدوم از آدمای قبلی در آن نبودند اومدند کار ما را دیدند و دوباره کار تصویب شد. ما برای تیم سوم همان شكل اجرا کردیم که برای تیم اول اجرا کردیم چون فهمیدم آن تصویب میشود ولی با وجود تصویب دوباره، رئیس جدید شورای نظارت اصرار داشت که آقای «حسین مسافرآستانه» رئیس جدید مرکز هم کار را ببیند. آقای مسافر دید و یك حرفایی داشت که آنها را رعایت کردیم و باز دوباره آمد دید و کار ما تصویب شد. همهی اینها باعث شایعه شد این همه تأخیر، یعنی فکر کنید از اول مهر یكدفعه اجرای ما افتاد 9 آبان. خب خیلی بد است. براي همین من فکر میکنم که اگر آقای مسافر زودتر آمده بود کار ما را دیده بود مشکل ما زودتر حل میشد اگر آن روز اولی که متن را دادیم بازبینی لغو نمیشد کار ما راحتتر اجرا میشد.
8- ستیز بنیادگرایی با شعر
: در نمایش با وجود اینکه زبان نمایشیتان بهشدت رئالیستی هستش اما از شعر استفاده کردید و خیلی هم استفاده کردید. آیا نترسیدید نمایشتان از فضای نمایشی دور بشود و به شعرخوانی نزدیک شود؟
: در این نمایش هم اساساً برخلاف بیشتر نمایشنامههای دیگرم از چالش شخصیتها با هم، از روابط خصوصیشان، خبری نیست. اینجا چالش یک کل با یك کل دیگه است یعنی چند تا روزنامهنگار با یك نفر که نماینده یك کل دیگه است، نمایندهی بنیادگرایی. بنابراین میخواهم بگويم اساساً ستیز این نمایش ستیز بنیادگرایی با شعر است؛ بنابراین باید مقدار قابلتوجهی شعر در این کار بود که من بگويم که شما دارید با شعر مبارزه میکنید، دارید با هنر مبارزه میکنید طرف مقابل شما شعر است، هنر است براي همین دیگر نمیشد با یکی دوتا شعر حق مطلب ادا بشود مثلاً در «خشکسالی و دروغ» فقط یك شعر وجود دارد که کارکرد دراماتیک دارد ولی اینجا به تعداد فراوانی شعر نیاز داشتم. از آن طرف، من فقط یك شعر طولانی آوردم در کار، چون حواسم بود که شعر نباید نمایش را بخورد؛ واسه همین «ماهی فاش» تنها شعر طولانی کار ما هست، بقیه همه کوتاه کوتاه است، شعرهایی که به فراخور آن صحنه و آن موقعیت انتخاب شدند و بنابراین، من این نگرانی را نداشتم و حتی معتقد بودم میتواند به این بافت به قول شما بهشدت رئالیستی یك خرده رنگ و مایههای غیررئالیستی بدهد.
9- «توجیه سانسور»
: نظرتان در خصوص رابطه محدودیت با خلاقیت چیست؟
: خیلی جملهی خطرناکی است. بهنظر من از این جمله دارد برای توجیه سانسور سواستفاده میشود. مصداق درست محدودیت خلاقیت میآورد؛ مثلاً میتواند برای این باشد که آقا ما توی تئاتر نمیتوانیم خیلی جلوههای ویژه داشته باشیم مثلاً نمیتوانیم در تئاتر... مثال بارزش فکر میکنم توی یکی از تئاترهای پیتر بروکئه که یك نفر با یک کمونی که دستش است دارد میرود به سمت یك مرد دیگر تا بهش تیر بزند خب ما توی تئاتر نمیتوانیم پرتاب تیر و اصابت تیر به سینهی دیگری را به شکل واقعی نشان بدهیم، نشدنی است. این محدودیتی است که تئاتر دارد و حالا یکی مثل پیتر بروک میآيد خلاقانه عمل میکند. میآيد و نمایشیاش میکند؛ آره محدویت اینجا خلاقیت آورده ولی وقتی ما بگویيم چون سانسور باعث شده من خلاقیت به خرج بدهم پس سانسور خیلی خوب است یعنی اين را تئوريزه كنيم، درست مثل این است که گفته باشیم چه خوب سانسور وجود دارد. مثل این است که ما را مجبور کنند در خانههايمان بنشینیم و از خانههايمان بیرون نیاییم، طبیعی است وقتی ما را محدود کنند در خانههامان باشیم ممکن است بعضیهايمان فیلسوف بشويم ولی این دلیل نمیشود ما را مجبور کنند در خانههايمان باشیم و (مکث) بنابراین اصلاً از این عبارت خوشم نمیآيد.
10- «رازگشایی بیستوپنج»
: دربارهی بیستوپنج؟
: به این سوال جواب نمیدهم و ترجیح میدهم که رازگشایی نکنم برای اینکه اگر رازگشایی کنم یعنی وقتی از زبان خودم بشنوند خب خیلی برای من دردسرساز میشود یعنی ممکن است من بخواهم باز هم از این استفاده کنم. من قرار نیست در هر نمایشی بیايم يك واژهی جدید پیدا کنم برای واژههای سانسورشدهی کارم، هدفمو میگذارم برای دراماتیک کردن نمایشم نه برای پیدا کردن واژههای جدید برای مقابله با سانسور. براي همین بهتر است بگويیم که بیستوپنج یك واژه است جایگزین هر واژهای که نباید بگويیم ولی نمیتواند جایگزین یك جمله بشود. براي همین شما در این نمایش دیدید که جایی که جملههای حذف شده بازیگران میگفتند «نوشتن در تاریکی». در «خشکسالی و دروغ» هر جا که جمله حذف شده بود بازیگرم لب میزد و اسلوموشن حرکت میکرد. حالا توی «نوشتن در تاریکی» حرکت آهسته را برداشتم و فقط لب زدن هست و بیستوپنج.
11- «احساس ناامنی ممیزان»
: دربارهی ممیزی؟
: من به مسئولیت خود هنرمند اعتقاد دارم یعنی میگويم درستش این است که من کارم را بکنم و اگر کارم غیرقانوني است دادگاه وجود دارد، قوه قضاییه وجود داره بیايد با من برخورد کند یعنی من در این صورت موظفم خط قرمزهای حکومتی را رعایت کنم همانطور که در قانون آمده ولی تا وقتی که ممیزی وجود دارد همیشه این خطر هست که خط قرمزهای دولتی هم سر و کلهشان پیدا شود. در این صورت اینکه وزیر کی باشد؟ رئیس شورا کی باشد؟ رئیس مرکز کی باشد؟ تعیینکننده است که به ما میگويند این را بگو و آن را نگو. اینها میشنوند خط قرمزهای دولتی که اصلاً من موظف نیستم رعایت کنم، هیچکس موظف نیست؛ چون خط قرمزهای دولتی خط قرمزهای دورهای هستند، مبنای قانونی ندارند. من که اساساً معتقدم چیزی به نام شورای نظارت نباید وجود داشته باشد ولی از آنجایی که شورای نظارت اعتقاد دارد که یک نهاد قانونی است من پیشنهاد میکنم که مواظب باشد - که نیست – اولاً آدمهاي نابهجایی در آن نباشند و ثانيا بر اساس مواد قانونی مصرح، تصریح شده در قانون کارش را انجام بدهد نه اینکه سختگیری کنند و بگويند الان صلاح نیست این را بگويیم چون به فلاني برمیخورد. من دلیل این سختگیری را میگذارم به حساب احساس ناامنی ممیزان، برای اینکه نگرانند مبادا شغلشان را از دست بدهند به ما میگويند این را نگو، آن را نگو.
12- «از محمد بسطامی تا محمد یعقوبی»
: و محمد یعقوبی؟
درباره خودم که نباید خودم چیزی بگويم ولی دربارهی پایان کارم دلیلش این است که فکر کردم باعث میشود کمتر به ما سخت بگیرد من آمدم یك بازجویي خوب آوردم در کارم گفتم هم در واقع دراماتیکتر است هم اینکه مجوز راحتتر میشود گرفت. بازجوی بد را که اصلاً نمیشود نشان داد تازه همینش هم بعد فهمیدیم نمیشود نشان داد بعد با خودم گفتم بیايم یه کاری بکنم که زهرش کمتر بشود بگويم آقا اصلاً نگران چی هستید؟ من توهین به هیچکس نکردم. هیچکس بهش برنخورده است. این بازجو است من هم، محمد یعقوبی. اولش اسمش بود «محمد بسطامی» بعد فکر کردم خب به لحاظ فرمالیستی هم جالب است که کار با اسم من تموم بشود. این یكجور پایان قطعی است، هر تماشاگری وقتی بشنود میفهمد که تئاتر تمام شده و بعد دیدم یك کارکرد دیگر هم دارد که این هم جالب است، چون در کار ما شعر زیاد استفاده شده این یادآور پایان شعرهای کهن ماست که آخرش میخوانیم حافظا، سعدیا. در ضمن با توجه به اینکه نمایش ما شروعش یک حالت تیتراژی دارد گفتم خب پایانم که اینطوری باشد میشود مثل تیتراژ پایان.
منبع: سینمافا
بازدید: 1507
|
- هنردوست گرامی ، لطفا نظر خود راجع به مطلب فوق را در کادر زیر به زبان پارسی وارد نمائید. توجه کنید که نظر شما پس از تائید مدیریت سینمافا و پس از حداکثر 6 ساعت در سایت قرار خواهد گرفت.
| |